احمد احمدى بيرجندى

40

مدايح محمدى در شعر فارسى ( فارسي )

جاويد در متابعت مصطفى گريز * تا نور شرع او شودت پير و مقتدا خورشيد خلد مهتر دنيا و آخرت * سلطان شرع خواجهء كونين مصطفى چشم و چراغ سنّت و نور دو چشم دين * صاحب قبول هفت قران صاحب‌لوا [ 1 ] كان بود كلّ عالم و او بود آفتاب * مس بود خاك آدم و او بود كيميا يك شب براق تاخت چو برق از رواق چرخ * از قدسيان خروش برآمد كه مرحبا در پيش او كه غاشيه كش بود جبرئيل * هم انبيا پياده دويدند و اصفيا از دست ساقى وَ سَقيهم [ 2 ] شراب خواست * حالى شراب يافت ز جام جهان نما شير خدا و ابن عم خواجه آنكه يافت * تختى چو دوش خواجه و تاجى چو هل اتى [ 3 ] چون مصطفاش در اسد اللّه مثال داد * طغراى آن مثال كشيدند لافتى [ 4 ] گر در ثناى تو دم عيسى مراست بس * در وصف تو چگونه بر آرم دم ثنا بسيار گفتم و بنگفتم يكى هنوز * دردا كه نيست درد مرا اندكى دوا چون من به صد زبان مقرم [ 5 ] بر گناه خويش * اى دست‌گير خلق ، چه حاجت بود گوا از فضل خود نويس برات نجات من * بر من ببخش و بر عمل من مده جزا در عمر يك نفس كه به صدقى بر آمده است * حشرش بر آن نفس كن و بگذار ما مضى [ 6 ] « 1 » فى نعت الرسول صلى الله عليه و سلّم آنچه فرض عين نسل آدم است * نعت صدر و بدر هر دو عالم است آفتاب عالم دين پروران * خواجهء فرمان دِه پيغمبران پيشواى انبيا و مرسلين * مقتداى اولين و آخرين گوهر درياى تقوا ذات او * تا ابد داعى حق دعوات او پايمرد هر دو عالم آمده * دستگير نسل آدم آمده طفل راهش آدم پير آمده * سوى شرعش از پى شير آمده

--> ( 1 ) ديوان عطّار نيشابورى ، به تصحيح تقى تفضّلى ، چاپ سوم ، تهران .